مدح و شهادت حضرت مسلم بن عقیل علیهالسلام
همیشه تا که بُوَد بر لب مَلَک تهـلیل هماره تا که بشر راست ذکر ربّ جلیل درود بـاد به دوّم شـهـیـد راه حـسین سلام باد به اوّل قـتـیـل نـسـل خـلـیل مـؤیّـد پـسـر فـاطـمـه، مـعـلـّم عـشق محرّم آور ذی الحّجه، مسلم بن عقیل امیـر کـشـور دل، نایب امـام حـسین که سیـدالـشّهـدا میکـند از او تجـلیل به خط عشق و وفا و شهادت و ایثار پیام اوست طریق و قیام اوست دلیل ز اوج طبع «ریاضی» به مدح او بیتی نزول یافت به طبـعـم چو آیـۀ تـنزیل چه شعر نغز و لطیفی، سزد که از این بیت شود دو مصرع ترجیعبند من تکمیل «سـلام خـالـق مـنـان سلام جـبرائیل زهی به مسلم و ایمان و عشق و ایثارش که چشم دوخته عیسی به چوبۀ دارش دو دست بسته به بازار کوفه میبینم هزار یـوسف مصری اسیر بازارش اگرچه در دل شب سر نهاد بر دیوار بُوَد تمامی خـلـقـت به ظِـلِّ دیـوارش دمی گـریـست برای حـسـین دیدۀ او که سیدالشهدا خنده زد به رخـسارش کسی که طاعت او طوع گردن ملک است کنار کوچه، شب تیره، طوعه شد یارش ز سیّـدالـشـّـهدا لحـظـهای نشد غـافل گواه من شب تاریک و چشم بیدارش نه بر محمّد خود داشت غم نه ابراهیم نه بیـم داشت ز فـردا و آخـر کارش هماره دیدۀ او میگـریـست بر زینب که میزنند در این شهر، سنگ بسیارش خـدا کـنـد که به دامـان مسـجـد کوفه گلاب اشک فـشـانـم به پای زوّارش «سـلام خـالـق مـنـان سلام جـبرائیل گلوی تشنه چو جا بر فراز بام گرفت به زیر تیغ ز دست رسول، جام گرفت سـلام داد، ولی ظهـر روز عـاشـورا ز سـیـّدالـشـّـهدا پـاسـخ سـلام گـرفت هـنـوز واقـعـۀ کـربـلا نـیــامـده بـود که او اجازۀ جـانبازی از امام گرفت شـهـادت شـهــدای قــیــام عــاشــورا ز خون مسلم از آغاز انسجام گرفت درود مـا بـه قـیـام حـسـیـنـیاش بـادا که نسل خون و شرف درس از این قیام گرفت «سـلام خـالـق مـنـان سلام جـبرائیل سلام شاه شهیدان به مسلم بن عقیل» سفیر کوفه که یک آسمان جلالت داشت ندانم از چه به صورت غبار غربت داشت به کوفه وارث یک کربلا مصیبت بود کسی که در دل خود یک جهان محبّت داشت درون خـانۀ هـانی نکُـشت دشـمن را ز بس وفا و جوانمردی و مروّت داشت نهان ز مردم کوفه لبش به هم میخورد در آن سیاهی شب با حسین صحبت داشت قسم به حال خوش آخرین نماز شبش نمـاز با او، او با نـمـاز الـفت داشت میان آن همه دشمن گریست بهر حسین به اشک او قسم، او گریۀ ولایت داشت کـنـار تـربت او میشنـیـد گـوش دلم دو مصرعی که به حق یک جهان ملاحت داشت «سـلام خـالـق مـنـان سلام جـبرائیل چو خواست تر شود از آب، کام عطشانش برون ز دُرج دهان ریخت دُرّ دندانش سخن ز حنجر خشک حسین میگوید دهان غرق به خون و گلوی عطشانش پس از گذشت زمانها به گوش جان همه رسد ز خـانه طـوعـه صدای قرآنش روا نبود که با دست کـفر کشته شود کسی که ثـانی عـبـاس بـود ایـمـانش قسم به فـاطـمه هرگز نمیرود نومید کسی که دست توسل زند به دامانش «سـلام خـالـق مـنـان سلام جـبرائیل سلام شاه شهیدان به مسلم بن عقیل» قسم به آن شب و آن رازهای پنهانی قسم به چشم تو هنگام اشک افـشانی قسم به همت و ایثار و غیرت طوعه قـسم به عـزم تـو و رادمـردی هـانی قسم به خـون گـلـوی دو مـاه پارۀ تو به اشک نیمه شب آن دو طفل زندانی بریدن سر مـهـمـان و دعـوی اسـلام هزار مرتبه نـفـرین بر این مسلمانی چه میشود که به قبر تو و دو فرزندت کنم به اشک دو چشمم گلاب افشانی هماره تا که سخن بر لب است «میثم» را به این دو مصرع زیبا کند ثناخوانی «سـلام خـالـق مـنـان سلام جـبرائیل |